تبليغاتX
اسلام عمله می خواهد

اسلام عمله می خواهد

از اينجا رفتم...

انشالله اينجا منتظرتان هستم...

http://alef.razedel.ir

نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 12:18 توسط سیامک شادکام|


قيل للصادق (عليه السلام):
على ماذا بنيت امرك؟
فقال (عليه السلام): على اربعة اشياء:
به امام صادق (عليه السلام) گفتند:
كار خود را به چه اساسى استوار ساخته اى؟
فرمود: بر چهار بنيان:

علمت ان عملى لايعمله غيرى فاجتهدت
(اول) دانستم كه عمل مرا كسى ديگر انجام نمى دهد پس تلاش نمودم

و علمت ان الله عزوجل مطلع على فاستحييت
(دوم) دانستم كه خداى بر من آگاه است پس حيا كردم.

و علمت ان رزقى لا ياكله غيرى فا طماننت
(سوم) دانستم كه روزى مرا ديگرى نمى خورد پس آرام گرفتم


و علمت ان اخر امرى الموت فاستعددت.
(چهارم) دانستم كه پايان كار من مرگ است پس براى آن آماده شدم.

بحارالانوار، 78: 228 ح 100

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 10:20 توسط سیامک شادکام|

شب شده! دخترم تو اتاقشه! فقط يكي دو بار ديدمش كه اومد برا رفع حاجتو وضو گرفتن! صورتش خيسبود ازاشك و گريه! ديگه واقعا اعصابم داره بهم ميريزه! همسرم رو صدا كردم و درمورد ماجراي امروز باهاش حرف ميزنم.

بهش ميگم :خانم من، مگه شما خودتو شيعه نميدوني؟

 ميگه :چرا.

 ميگم مگه يه شيعه محب نيست؟

 ميگه: چرا

ميگم: مگه يه محب تابع محبوبش نيست! مگه محبوبت بهت الگو نداده!

ميگه: چرا، اما ما نميتونيم مثل امير المومنين و... رفتار كنيم! اونا معصوم بودن!

ميگم: آخه همه كسم كي گفته اينو؟ كسي نگفته كه شما ائمه ايد! فقط ميشه كارهايي كه اونا كردن شما هم الگو برداري كني انجام بدي! باور كن خيلياش شدني!

ميگه: من نميتونم دخترم رو با 14 سكه بدم! من مادرم! ميفهمي؟

ميگم :پنه! نميفهمم.

ميگه: مسخره بازي در نيار، دورو زمونه نامرد شده!اگه فردا كارشون زبونم لال به طلاق كشيد اين دختر بدبخت چيكار كنه تو اين جامعه(آبغوره گيري و اشك و....)

 ميگم :عزيز من من 5 دقيقه حرف ميزنم بعدا تصميم ميگيريم...

اولا ما راجعه به اين پسر تحقيق كرديم كه پسر خوبيه! با خداييه! تا اينجاش با ما بود و ما هم مسئوليتمون رو انجام داديم. وقتي شما مياي ميگي ما تابع ولي فقييهيم نميتوني بگي من اين حرفشو قبول دارم ولي اون يكي رو نه! چون اين ميشه مصادره به نفع! ميشه كلاشي تو وداي ولايت! ميشه دلالي!همين ولي فقيه هم ميگه من 14 رو بيشتر مي پسندم و بيشتر قبول دارم. شما فكر ميكني دخترمون با 500 تا600 و000 خوشبخت ميشه؟ نه به والله! اگه قرار باشه اينا فردا با هم نسازن و تحت هيچ شرايطي باهم  نسازند ما كه نميتونيم با 500 ،600 اين پيمان  مقدس رو كه بر اساس محبته نگه داريم! خانم من ،اينا با هم اگه نسازن و بخوان از هم جدا شن به خدا قسم اگه قرار باشه مهريه بالا باشه و پسره از ترس اينكه مهريه بالاست دخترمون رو طلاق نده به والله قسم زندگي جفتشون كوفت ميشه! زهر مار ميشه! اصلا اصل صيغه و ازدواج باب محبتيشه! اگه قرار باشه اين محبت بين دو تا جوون نباشه گرچه محرمند! اما فقط ميتونن به دست بزنند و ميره تو وادي ظواهر محرميت كه به نظرم از لحاظ انساني خارجه! چرا كه اين وسط محبت چي ميشه؟ دلاشون چي ميشه؟ پس اگه محبتي نباشه به نظر من اون محرميت بيشتر آدما رو اذيت ميكنه و اصلا هيچ تأثيري نداره!

پس اونجاست كه ميبيني بچه ات جلو چشمت داره آب ميشه! بعدشم مگه مهريه بالا تضمين خوشبختي مياره؟ نه به خدا!...

يه دفعه برگشت گفت: اگه 14 باشه پسره چپ ميره راست مياد دخترمون رو اذيت ميكنه چون مهريه اش كمه!

گفتم: تصدقت شوم آدما يه سري رفتارا رو دارن كه يا نشون ميدن تو شرايط مختلف و يا پنهان ميكنن! اگه اين پسر همچين اخلاقي داشته باشه و انقدر كثيف باشه و تو احتمال ميدي اين طوريه پس چرا اصلا بهش جواب مثبت دادين؟ گور باباش! واي ميستيم يه آدمي بياد كه مطمئن باشيم آدمه! گفت نه اين پسره خوبه، شايد بعدها بد بشه! گفتم خوب چرا اين احتمال رو برا دختر خودمون نميدي؟ دختر ما هم الان خيلي خوبه اما ممكن بعدا بد بشه! اون موقع اگه انقدر كثيف شد خواست شوهرش رو اذيت كنه و خواست مهريه اش رو از پسره بگيره و اين پسر هم نداشته باشه؛ ميگيره پدرشو از جلو دره دادگاه آويزون ميكنه!و پسره چون نداره مهريه بده حق طلاق رو هم نميده و اينجاست كه ميگيرن صبح تا شب به اين قشنگي رو به هم زهر ميكنن! زندگيشون بازم كوفت ميشه! گفت نه من بچه ام رو ميشناسم( اينجا ساكت ميشم چون ميدونم زنه!و بالاتر از اون خداي مغلطه)

گفتم باشه هرچي تو بگي گيريم دختر ما همين طور خوب بمونه اما پسري كه الان خوبه بعدا بد بشه و تو اين گير و داد چون مهريه اش 14 تاست خيلش راحت بشه و بدتر دختر ما رو اذيت كنه! اين        پسر اين رفتار رو داشته و مهريه كم بهشدامن زده و خوبيش اينه كه اين رياكاريش رو و اين بدرفتاريش رو علني كرده! حالا اگه اينمهريه بالا بود پسره رفتارش رو علني نميكرد(در حاليكه اين رفتار رو داره) و محبتش محبت دلي نبود و مدتها برا دخترمون فيلم بازي ميكرداز ترس مهريه! به نظرت محبتي كه ميگن اگه از ته دل نباشه و برا خدا نباشه به هيچوجه تو دل نميشينه با اين وضيعت به دل دختر دسته گل ما ميشينه؟ به والله قسم نه! چون زنا محبت هايي رو ه از رو صداقت نباشه بعد از مدتي بهش پي ميبرند و دخترمون ميفهمه كه زندگيش بهش نميچسبه و احساس خوشبختي نميكنه چرا؟چون يه جاي كار ميلنگه!كجا؟ محبته از ته دل نبوده و برا رضاي حق نبوده و در كل برا دخترمون فيلم بازي كردند. آيا اينطور محبتي رو دوست داري؟

بعدشم اگه قرار باشه انقدر بالا باشه و اين پسر كه ما ميدونيم الان انقدر دستش باز نيست؛ مهريه هم از ريشه مهر است. يعني آهاي دخترآمن انقدر تو رو دوست دارم تموم زندگيم فلان چيزه اونم به خاطر با تو بودن بهت ميدم! خوب اين بنده خدا كه الان نداره همچين پولي رو! اگه اينطوري باشه صداقتشون رو زير پا ميگزارن! و با دخترت به دورغ ازدواج ميكنن، چرا ميخواي سر خودت شيره بمالي! چرا اين دو تا كه ميخان با سادگي و قناعت و با آرمانهاي بلند با هم ازدواج كنند رو خودت بياي دروغ رو وارد زندگيشون كني؟...

 ساكت شد... اين همه دليل عقلي و نقلي براش اوردم! اگه عقل نظريش قبول كرده باشه! عقل عمليش احتمال ميدم قبول نكنه و اينجاست كه ميشه عالم بي عمل كه خدا داند و آخرتش...

 

ايرادش اينه كه عقلش رو حاكم كرده و مولوي در حاليكه عقلش بايد و نبايد رو تشخيص بايدبده!نه اينكه خودش حكم بده ...   

 

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 14:50 توسط سیامک شادکام|

برا دخترم خواستگار اومده، مثل هميشه همه چي حل شده اما باز اين پدر و مادران كه دبه مي كنند(منظور همان مغلطه) حالا ميگم چرا مغلطه...

دختر و پسر هم ديگه رو پسنديدن پدر و مادرا همو پسنديدن داماد و عروسوشونم پسنديدن!من و خانمم شك نداريم طرف مقابلمون آدمه! يعني پسر با خدا و خوبيه! كار ندارم كار داره يا نه! (چون ميدونم عرضه داره) كارندارم چند سالشه(چون ميدونم عرضه سرپرستي رو كم و بيش داره) كار ندارم باباي پسره پول داره يا نه(چون از شواهد امر بر مياد بابا و مامانش آدمند يعني بويي از اسلام و خدا و قرآن بردند يعني تا اونجايي كه شيطون اون طناب كلفتش رو نداخته دوره گردنشون به راه راستند در غير اينصورت اهل پيشگيري از گناه و بالاتر از اون اهل توبه هستند) اونا هم دختر ما رو پسنديدن همه از اولش از امر خير ياد ميكنن همه ميگن سنت رسول خداست و بايد راه رو برا جوونا باز كرد تا اينجاي كار همه چي به خوبي و خوشي سپري شده اما...

"سالهاست که کارزار بین علم و دین،  اندیشه بشر را به خود مشغول کرده است. این نزاع محصول تصوری نادرست از این دو مفهوم می­ باشد. علم را در مقابل دین دانستن به گونه­ای که آن چه را دین می­ گوید علم بتواند نفی کند و آن چه را که علم اثبات می ­کند دین توانایی انکار آن را داشته باشد، نقطه داغ این تصور نادرست است.

شجره خبیثه­ ای که از این پندار بی ­پایه و جداانگاری غیر واقعی آب می ­خورد قطعاً یکی از این دو میوه تلخ را به بار می ­آورد؛ یا تکیه بر سهم علم در مدیریت زندگی بشر و کنار نهادن سهم دین در این سامان که مآلاً به فربهی علم و حاشیه نشینی دین منجر می­ شود و یا تأکید بر سهم دین و گریز از علم که نهایتاً انسان متدین را به جزیره­ ای دور از دنیای واقعی امروز تبعید خواهد کرد!"

اينو گفتم از اين حيث كه همه چهارچوب ازدواج رو خدامنشانه ميدوند و مورد تاييد رسولش اما ميرسه به ستون و مابقيه قضيه عقل نفهم و ناچيز و خبيث خودشون رو وارد مطلب ميكنند.

اما بريم سر اصل قضيه! رسيديم به بحث مهريه! ديدم كه رنگ دخترم پريد و از اون بدتر خواستگار باصفاش! چي شده مگه؟

نگو كه اين بنده خداها ميخوان زندگيشون خدايي باشه تو اين وادي هم اسلام واجب نكرده چيكار كنيد اما الگو داده. نظر خود من 14 تاست. اما خانمم اون وسط ميشه متكلم وحده! ميشه برا خودش مفسر! تا همين الان سنگ خدا و پيغمبر رو به سينه ميزدا اما حالا ميشه براي ما متكلم و فقيه و عالم! سر اختلافش با ما هم سر اينه كه من دخترم رو از بقاليه عباس يه دست نگرفتم كه دو دستي بدم به اينا! تا اينجاش شد در خدمت الفاظ مردم. چرا؟ چون عرف خانوداگي ما 600 /700/800 و... و ما نميتونيم زير اين عرف بزنيم(خدايا دره اين عرف رو گل بگير...آمين) اينجاست كه اين بنده خداها(دخترم رو ميگم با اون پسره) ميشن سرخ پوست...

جلسه خواستگاري همين طوري با كل كل و بالامنبر رفتن خانم من پيش ميره اون وسط هم خانواده داماد دارن قبول ميكنن ميگن ما هم عرفمون همين قدر حالا يه 200/300 تا كمتر! من فقط ساكت وايستادمو نقش ا‍ژدر زاپاتارو دارم اين دو تا كفتر عشقم دارن زيره لب ذكر ميگيرين ....از پسره اينجا خيلي خوشم اومد چون وقتي گفتم نظرخودتون چيه گفتن راستش رو بخوايد ما حرفمون يه چيزه ديگه است گفتم چي؟ گفاتن ما قرارمون براين بود كه 14 باشيم و خواستيم زندگيمون رو با صداقت شروع كرده باشيم و با قناعت، با الگو برداري از الگوهامون از شهدا گرفته تا صحبتهاي آقا و امام و بزرگان دينمون... خواستم بوسش كنم گفتم ولشكون اول بسم اللهي پر رو ميشه...

ديشب قضيه اينجور تموم شد كه قرار بر اين شد ما ييشتر فكر كنيم(سر چي؟ خدا ميدونه) وقتي رفتي تحقيقات طرف پسره خوبيه، با خداييه، و باب دل دخترم هم هست ديگه به چي فكر كنم؟ واقعا حيف نيست اين فكري كه ميگن يك ساعتش با ارزشتر از 70 هزار سال يا به به روايت ديگه هفت هزارسال عبادته سر اين خرج كنم كه مهريه چند تا باشه؟...(ادامه دارد)

 
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 0:0 توسط سیامک شادکام|


آخرين مطالب
» اثاث كشي
» بنيان زندگي
» وقتي كه دورغ ميگوييم
» وقتي خواستگار فرار مي‌كند
» صدا و سیما رسماً در پازل جنگ نرم علیه انقلاب اسلامی عمل می‌کند.
» مبادا بي تشكيلات بمانيد
» جدايي سيمين از نادر
» بیراهه
» چشم انتظاريم...
» همسایه زهمسایه خود بی خبر است


Design By : Pichak